رویای یک نویسنده
از زمانیکه خودش ودنیای اطرافش را شناخته بود تنها تصورش از زندگی فقر و فقارت ونان در اوردن با زحمت ومشقت فراوان از راه نویسندگی بود.
رئوف خوب میدانست با هشت سر عائله ای که سرپرستی انها رابه عهده داشت اگریک روز دست از نوشتن داستان های کوتاه را ول کند کلاهش پس معرکه است وانروز به نان شبش محتاج خواهد بود اودر حالیکه به دستان پینه بسته اش وموهای جو گندمی خود که در هر روز برسپیدی ان افزوده میشد واز مقابل ائینه به ان خیره شده بود غرورلند کنان زیر لبش زمزمه میکرد : که پای توی سن گذاشته ودوره ی میانسالی او نیز درحال گذر است وتا چند سال دیگر قادر خواهد بود که با چشمان ضعیفش به کار نویسندگی ادامه دهد از طرفی با خود فکر میکرد سقف کلبه اش نیز نیاز به تعمیر اساسی دارد وزندگی در کلبه ی کلنگی برای او وزن وبچه اش بسیار مشقت اور شده است .
در عالم رویا بود که صدای دخترک که میگفت: اقای دکتر اقای دکتر بخود امد .چیه دخترم چه شده اتفاقی افتاده بله عموجان پدرم ؛پدرم با کلماتی بریده بریده میگفت:پدرم داره میمیره نجاتش بده دوره برش را نگاه کرد احساس کرد که در داخل اتوبوس نشسته ومردی درحال قش بود چون دخترک گفته بود دکتر جا خورده گفت: دخترم من پزشک خوانندگانم هستم نه پزشک معالج او با اصرار زیاد از او خواست که پدرش را نجات دهد رئوف بلند شده از خانم های که داخل اتوبوس نشسته بودند برس خواست از میان خانم ها برسی را از کیف ابی رنگش دراورد به او داد رئوف زود دست بکار شده پاچه ی شلوارش را تا زانو جم کرده با اخرین قدرتش به ساق بای بیمار کشید چند بار به این کار ادامه داد بعد از چند لحظه ای بیمار بخود امده گفت: چه شده رئوف گفت : شما قش کرده بودید پیر مرد با چشمانی اشک الود وبغضی کرفته از تشکر کردو سر جای خود نشست رئوف برای فهمیدن جریان اقای دکتر منظور دخترک را پیش دخترک رفت وپرسید دخترک گفت: چون در دست خواهرم کتابی بود که روی جلد ان عکسی رادیدم که شبیه شما بود وروش نوشته بودند دکتر رئوف از اون فهمیدم در این موقع همه ی مسافرین اتوبوس زندند زیر خنده با صدای خنده ی مسافرین رئوف از خواب پرید و با خود پیمان بست وباخود گفت:دیروز من پزشک خوانندگانم بودم واز امروز تلاش خواهم کرد تا پزشک شوم ودر جامعه فردی مفید شده خدمتی کرده باشم بلند شده سر صورتش را با اب خنک شست وسیب سرخی را گاز زده راهی محل کارش شد تا شاید ......!

عید سعید فطر بر عموم مسلمانان جهان مبارک باد
اگر دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا ان است که نامت را همیشه زیر لب دارم
مهسای من زیبای من بهار من
بیا ای محبوب من بیا ای زیبای من مرا دریاب مرا در خود بیاسای بیا زیبای من بیا ........!
شعر جاویدم
مرا در سینه پنهان کن
رهم ده در دل پر مهر و احساست
مرا مگذار تنها ای دلیل راه امیدم
بهشتم ، آسمانم ، شعر جاویدم
مرا بگذار تا زنجیری زندان غم باشم
برایت قصه ها خوانم به پایت شعر ها ریزم
مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم مرا در دیده پنهان کن
که شبها تا سحر ، رویای آن چشم سیه گردم
مرا مگذار تا دور از تو ای هستی ، تبه گردم
ز پایم بند دل مگشا
مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم
تو را ار آرزوهایت جدا سازم
ترا با کعبه ی دل آشنا سازم
منم آن مرغک وحشی
قفس مگشا
ز پایم بند دل را برمدار ای آشنای من
مرا مگذار تا عمری اسیر آرزو باشم
سرا پا گفتگو باشم
مران از سینه یادم را
مرا از کف مده آسان
منه امید جاویدم
به اوج عشق من پایان
اگر دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا ان است که نامت را همیشه زیر لب دارم
خوشبختی سراییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی است
ساختنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
نه قصریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
یافتنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان
ماه مهمانی خدا را به تمامی روزه داران
تبریک عرض می نماییم.
طاعات و عبادادتان مورد
قبول خداوند بزرگ باشد

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان
ماه مهمانی خدا را به تمامی روزه داران تبریک عرض می نماییم.
طاعات و عبادادتان مورد قبول خداوند بزرگ باشد

ما هميشه به عشق ورزيدن به ديگري فكر مي كنيم. مردها به عشق ورزيدن به زن ها فكر مي كنند و زن ها به عشق ورزيدن به مردها. مادرها به عشق ورزيدن به فرزندشان و فرزندان به عشق ورزيدن به مادرشان فكر مي كنند . با وجود اين، اگر خودتان را دوست نداشته باشيد، غير ممكن است بتوانيد ديگري را دوست داشته باشيد.
فقط در صورتي مي توانيد شخص ديگري را دوست داشته باشيد كه در خود عشق داشته باشيد. فقط زماني كه چيزي را داشته باشيد، مي توانيد آن را با ديگري سهيم شويد. فرض كنيم خودمان را دوست داريم. اكنون مشكل اين است چگونه همسايه مان را دوست داشته باشيم. به همين دليل است كه درباره ي عشق سخنان زيادي گفته شده، اما دنيا هنوز زشت است؛ مالامال از نفرت، جنگ، خشونت و خشم.
وقتي بدانيم كه خودمان را دوست نداريم، به شناخت بزرگي رسيده ايم. دوست داشتن خود، واقعاً دشوار است؛ زيرا به ما آموخته اند خودمان را سرزنش و محكوم كنيم. به ما آموخته اند كه ارزشمند نيستيم. به اين ترتيب چگونه ممكن است انساني بي ارزش را دوست داشت؟ چگونه مي توان كسي را كه محكوم است و سرزنش و تحقير شده، دوست داشت؟
اين درك عاقبت نصيب هركس خواهد شد. اگر هنوز درك نكرده ايد كه خودتان را دوست نداريد، نگران نشويد. پنجره اي باز شده است. ديگر به مدت طولاني در اتاق نخواهيد ماند و از اتاق بيرون خواهيد آمد. وقتي آسمان باز را بشناسيد، نمي توانيد در دنيايي راكد و بسته محصور بمانيد و از آن بيرون خواهيد آمد.
"اشو عارف بزرك هندي
2A![]()
شیشه ی عطربهارلب دیوارشکست وهواپرشدازبوی خدا
چه دعایی کنمت بهترازاین:
خنده ات ازته دل"گریه ات ازسرشوق
من به اندازه ی
زیبایی تو غمگینم
فرزند هنر باش نه فرزند پدر
فرزند هنر زنده کند نام پدر

گل ابی وش مهتاب سیمایی تو دریایی
تو از دشت شقایق های زیبایی تو فردایی
توشمع محفل مایی تو ابی چشم شیدایی
توامید من ومایی تو رضوانی که میایی
در سکوت غروب غم انگیز ی دل شکسته
در انتهای اب های نیلگون غم انگیز نیلوفرانی را میبینم
که در مردابی فرو ررفته با همدیگر درددل تا شاید ارزوهایشان را
بر اورده سازند
توبارانی من قطره ای از اشگ های تو
توبارانی من احساس تو مینویسی من نقطه ی رمزتو
توبارانی من احساس تو
زیبا ترین حکمت دوستی
:«بیاد هم بودن است نه درکنار هم بودن
شبی غمگین شبی بارونی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من میگفت تنهایی غربت است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بودو ندونست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد